
به آنان که پس از ما به دنیا می آیند
1
به راستی در دورانی ظلمانی به سر می برم !
کلامِ بی آلایش ، نشان بلاهت است و
پیشانی بی چین ، نشان بی عاری .
آن که می خندد ، خبر هولناک را
هنوز نشنیده است .
چه دورانی که سخن گفتن از درختان
کم و بیش جنایتی است
زیرا چنین سخن گفتنی
دم فرو بستن بر جنایتهای بی شمار است !
آن که در خیابان آرام راه می رود
آیا برای دوستان نیازمندش
دیگر دست یافتنی نیست ؟
درست است ؛ هنوز هم
هزینه زندگیم را در می آورم
ولی باور کنید ، تنها از سرِ ِ تصادف است
از آنچه می کنم ، هیچ مرا سزاوار نیست
که شکمم را سیر کنم .
به تصادف ایمنم . (اگر بخت به من پشت کند
حسابم پاک است! )
می گویند : بخور و بیاشام ! خوشحال باش که داری !
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که آنچه می خورم ، از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای محتاج لیوان آب من است ؟
با این همه می خورم و می آشامم .
کاش فرزانه می بودم .
در کتابهای کهن آمده است که فرزانگی چیست :
خود را از کشمکشهای جهان دور داشتن و
پنج روزه ی عمر را عاری از بیم به سر آوردن
بهره نجستن از خشونت
بدی را با نیکی پاداش دادن
آرزو ها بر نیاوردن و حتی فراموش کردنشان
این است فرزانگی .
اما این همه از من یکی بر نمی آید :
به راستی در دورانی تیره به سر می برم !
2
در زمانه آشوب به شهرها پانهادم
وقتی گرسنگی فرمان می راند .
در زمانه شورش به میان مردم آمدم
و به آنها پیوستم .
چنین گذشت
پنج روزی که بر زمین نصیبم بود .
خوراکم را در میان نبرد ها خوردم .
در میان جانیان خفتم
عشق را خوار می داشتم
و بی حوصله به طبیعت نگاه می کردم .
چنین گذشت پنج روزه ی عمرم
در این جهان .
در زمانه من ، خیابانها به مرداب می رسید .
زبان ، مرا به دژخیمان لو می داد .
توانم ناچیز بود ، اما فقط امید داشتم
که حاکمان _ البته بی من _ مطمئن تر بر مسند می نشینند .
پنج روزه ی عمرم در این جهان
چنین گذشت .
توانها ناچیز بود و هدف
بس دور و
به وضوح در دید
هر چند برای من به ندرت دست یافتنی می نمود .
چنین گذشت
پنج روزه ی عمرم در این جهان .
3
اما شما ، شمایی که سر بر خواهید آورد
از دل خیزابِ سهمگینی که ما را به کام خود کشید
هنگامی که از ناتوانی هایمان سخن گویید
به یاد آورید
روز گار تیره و تاری را که خود از آن
جان به در برده اید !
بدانید ما بیش از آنکه کفش عوض کنیم
کشور عوض کردیم و از دل نبردهای طبقاتی
گذشتیم
مأیوس از این که جایی ستم ، فرمان می راند و
هیچ شورشی نبود .
در عین حال بر این واقفیم که حتی
نفرت از دون مایگی
چهره را از ریخت می اندازد
و نیز خشم بر بیدادگری
صدا را خشن می کند .
اما افسوس ما که می خواستیم
زمین را آماده مهربانی کنیم
خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم .
اما شما که پس از ما می آیید
اگر بدان جا رسیدید که
انسان ، یاور انسان باشد
از ما به بزرگواری یاد کنید !
از کتاب ” علی عبداللهی . برشت ، برشتِ شاعر .تهران : آهنگ دیگر ،1382 .”