تبليغاتX
محمد حسین صادقی
سه شنبه 28 مهر1388

به آنان که پس از ما به دنیا می آیند


1

به راستی در دورانی ظلمانی به سر می برم !

کلامِ بی آلایش ، نشان بلاهت است و

پیشانی بی چین ، نشان بی عاری .

آن که می خندد ، خبر هولناک را

هنوز نشنیده است .

چه دورانی که سخن گفتن از درختان

کم و بیش جنایتی است

زیرا چنین سخن گفتنی

دم فرو بستن بر جنایتهای بی شمار است !

آن که در خیابان آرام راه می رود

آیا برای دوستان نیازمندش

دیگر دست یافتنی نیست ؟

درست است ؛ هنوز هم

هزینه زندگیم را در می آورم

ولی باور کنید ، تنها از سرِ ِ تصادف است

از آنچه می کنم ، هیچ مرا سزاوار نیست

که شکمم را سیر کنم .

به تصادف ایمنم . (اگر بخت به من پشت کند

حسابم پاک است! )

می گویند : بخور و بیاشام ! خوشحال باش که داری !

اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم

هنگامی که آنچه می خورم ، از دست گرسنه ای ربوده ام

و تشنه ای محتاج لیوان آب من است ؟

با این همه می خورم و می آشامم .

کاش فرزانه می بودم .

در کتابهای کهن آمده است که فرزانگی چیست :

خود را از کشمکشهای جهان دور داشتن و

پنج روزه ی عمر را عاری از بیم به سر آوردن

بهره نجستن از خشونت

بدی را با نیکی پاداش دادن

آرزو ها بر نیاوردن و حتی فراموش کردنشان

این است فرزانگی .

اما این همه از من یکی بر نمی آید :

به راستی در دورانی تیره به سر می برم !

2

در زمانه آشوب به شهرها پانهادم

وقتی گرسنگی فرمان می راند .

در زمانه شورش به میان مردم آمدم

و به آنها پیوستم .

چنین گذشت

پنج روزی که بر زمین نصیبم بود .

خوراکم را در میان نبرد ها خوردم .

در میان جانیان خفتم

عشق را خوار می داشتم

و بی حوصله به طبیعت نگاه می کردم .

چنین گذشت پنج روزه ی عمرم

در این جهان .

در زمانه من ، خیابانها به مرداب می رسید .

زبان ، مرا به دژخیمان لو می داد .

توانم ناچیز بود ، اما فقط امید داشتم

که حاکمان _ البته بی من _ مطمئن تر  بر مسند می نشینند .

پنج روزه ی عمرم در این جهان

چنین گذشت .

توانها ناچیز بود و هدف

بس دور و

به وضوح در دید

هر چند برای من به ندرت دست یافتنی می نمود .

چنین گذشت

پنج روزه ی عمرم در این جهان .

3

اما شما ، شمایی که سر بر خواهید آورد

از دل خیزابِ سهمگینی که ما را به کام خود کشید

هنگامی که از ناتوانی هایمان سخن گویید

به یاد آورید

روز گار تیره و تاری را که خود از آن

جان به در برده اید !

بدانید  ما بیش از آنکه کفش عوض کنیم

کشور عوض کردیم و از دل نبردهای طبقاتی

گذشتیم

مأیوس از این که جایی ستم ، فرمان می راند و

هیچ شورشی نبود .

در عین حال بر این واقفیم که حتی

نفرت از دون مایگی

چهره را از ریخت می اندازد

و نیز خشم بر بیدادگری

صدا را خشن می کند .

اما افسوس ما که می خواستیم

زمین را آماده مهربانی کنیم

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم .

اما شما که پس از ما می آیید

اگر بدان جا رسیدید که

انسان ، یاور انسان باشد

از ما به بزرگواری یاد کنید !


از کتاب ” علی عبداللهی . برشت ، برشتِ شاعر .تهران : آهنگ دیگر ،1382 .”