تبليغاتX
وبلاگ شخصی محمد حسین صادقی
پنجشنبه 21 آبان1388
پاره نگاهی به حوادث اخیر

به نام هستی


?

سبز


یا


قرمز ؟



 باز هم مثل همیشه تاریخ  به جان هم افتادیم و در برابر چشمان خون آلود ماممان ، وطن و در ضیافت سهراب کشانی دیگر زدیم ، خوردیم و کشتیم همدیگر را برادرانه و خواهرانه . باز هم قصه تکراری زخم دیرینه ، نوشدارو بعد از مرگ سهراب که این بار اصلن نیامد !

 گاهمان گریستیم و گاهمان خندیدیم بی هیچ التفاطی به طفل آینده که نا امیدانه با چشمهای سؤال اندودش به انتظار نشسته است !

 راستی چه بلایی سرمان آمده است که اینگونه خصومت و خشونت را بر هم روا می داریم ؟ بر ما چه شده است که دریغ نمی کنیم اخمها و مشتهایمان را از هم ؛ در حالیکه می بایست بر آنانی چنان کرد که ما را چنین می خواهند ؟ چه باید گفت و چه باید نوشت از تاریخی که تلخ مکرر است و قصه ای بی سر ؟ وقتی به این گونه بودنمان می اندیشم تنها پاسخی که بدان می رسم سکوت است و سکوت است و سکوت !!!!


 

در ماههای اخیر شاهد اتفاقات عجیب اما قابل پیش بینی بودیم که در وهله نخست تعجب همگانی را بر انگیخت و در ادامه قلب هر ایرانی را جریحه دار کرد . حالا که تا حدودی از وقایع و داوریهای جانبدارانه دور شده ایم بهتر می توانیم در مورد آنچه که گذشت ، سخن بگوییم .

در طی انتخابات اخیر ریاست جمهوری ، شرایطی پیش آمد که کاندیداها و به تبع آن ، هوادارن و آحاد مردم در قالب دو جریان و نحله فکری رو در روی هم ایستادند و بر هم روا داشتند آنچه را که بر هم ناروا بود !! هر یک از دو طرف مورد نزاع - که فقط رویکرد خود را بر حق می دانست - تنها و تنها راه حل برون شد از بحرانهای موجود را در اندیشه و گمان خود تلقی می کرد و دیدگاه مقابل را چنان مطرود و خطرناک می دانست که در صورت پیروزی ، انگار پایان تاریخ رقم خورده است .

این شکاف و زخمی که نقطه آغازینش به دوران قاجارها بر می گردد ، برای چندمین بار در طول تاریخ معاصر ایران چرکین شد و درد و تعفنش دگرباره ایران را فرا گرفت . شکاف سنت و مدرنیته که امروزه در نحله های فکری اصولگرایی و اصلاح طلبی نمایان گردیده است . یا همان دو رنگی که در طی این انتخابات به حالت نمادین ظاهر شد ؛ سبز و قرمز که دو رنگ اصلی پرچم کشور عزیزمان نیز می باشد.

بدون اغراق باید گفت رویداد ها و وقایع دوران چند صد ساله اخیر تحت الشعاع این دیالکتیک اساسی بوده است که بدون نایل شدن به سنتزی ،هم اکنون نیز ادامه دارد . با نگاهی گذرا به تاریخ معاصر پیچیده ایران و تفاسیر و تحلیلهایی که از طرف اندیشمندان داخلی و خارجی به عمل آمده ، می توانیم رد پای این نزاع را - که به راستی ، بزرگترین مساله جامعه ایرانی در حال حاضر می باشد - رد یابی کنیم . برای مثال در آراء اندیشمندانی چون دکتر حسین بشیریه ، دکتر سید جواد طباطبایی ، دکتر صادق زیبا کلام ، آیت ا… مطهری ، دکتر شریعتی ، جان فوران ، نیکی کدی و … که هر یک از آنها با رویکردی متفاوت و گاه با متدی علمی به تحلیل رویدادها پرداخته اند ، وجود نکته مورد نظر ، خود نمایی می کند .

اما مشکل در بیان مسأله نیست بلکه در راه حلی است که کمتر بدان پرداخته شده است و اگر هم شده ، بازتاب چندان مناسبی نداشته است . شاید فقدان چنین امری به این دلیل ساده بوده باشد که اهمییت آن از طرف دولتمردان ، نا چیز و بی ارزش تصور شده است . اما واقعیت این است که مهمترین مساله حال حاضر جامعه ایرانی – همانطور که در وقایع اخیر نیز خود را بروز داد – در این نزاع و شکاف معرفت شناسانه نهفته است که هر گونه فعالیت و کنش سیاسی ، فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی و … به منظور حرکت به سوی توسعه بدان وابسته می باشد .

ما تا زمانی که نتوانیم اندیشه ای نو و تفسیری مناسب و مطلوب از زندگی در جهان معاصر و از محیط پیرامون داشته باشیم که شاید مهمترین قدم در راه پایان دادن به این نزاع دیرینه باشد ، نمی توانیم صحبتی از هرگونه تحول ، تحرک و یا پیشرفت به میان آوریم . با توجه به اسلامی بودن نهادهای عینی و ذهنی در اجتماع ایرانی ، این اندیشه با تفسیر جدیدی از اسلام و آموزه های آن می تواند محق گردد .   وحدتی که در سایه اشاعه و نهادینه شدن این اندیشه ایجاد خواهد شد رمز پیروزی ما در راه پر فراز و نشیب توسعه خواهد بود . وحدت را با شعار و خواهش و سخنرانی نمی توان بدست آورد چرا که اگر چنین بود ما پیش از این ، شاهد اتفاقات مهمی می بودیم اما هماره در عمل ، نتیجه چیز دیگری بوده است .

آری تا زمانی که سفیدی موجود در پرچم کشور عزیزمان با اندیشه ای نو و فراگیر ، دو رنگ قرمز و سبز را – نماد جریانهای اصولگرایی و اصلاح طلبی - برای هدفی مشترک ، به هم پیوند ندهد و یکپارچگی لازم و کافی را فراهم ننماید ، چیزی به نام ملت ایران محق نخواهد شد و تا این اتفاق مبارک روی ندهد ما هم چنان در دست و پا زدنی تسلسلی گرفتار خواهیم شد . نتیجه احتمالی چیزی نیست جز بحران در بحران و تنها راه حلی هم که می ماند سرکوب است و فضایی اشباع شده از ترس .

اما کی ، از کجا و چگونه ما به این سمت حرکت خواهیم نمود ، سؤالی است که هنوز پاسخی روشن نیافته است ! به امید روزی که ما با هر رنگ و عقیده ای چه قرمز و چه سبز با وساطت و هشیاری رنگ سفید که شرح آن رفت ، به عنوان یک شهروند و هم وطن به همدیگر احترام گذاشته و در کنار یکدیگر برای هدفی مشترک که همانا اعتلای کشور عزیزمان می باشد ، راه چندین ساله را یک شبه طی نماییم .

شاید اینگونه نگریستن کمی آرمانگرایانه و ایده آلیستی تلقی شود ولی با اندک مطالعه در کشورهایی که روند توسعه را پیموده اند ، تحقق این امر دور از ذهن نیست اما طبعی بلند و همتی عالی و دولتمردانی صاحب رأی و اندیشمند می خواهد ؛ همانطور که افلاطون ، حکومت را تنها در صلاحیت کسانی می داند که فیلسوف باشند ( البته نه به معنای فلسفه دان بلکه منظور کسانی است که به قول ابن خلدون ، از علم الاجتماع بهره ای داشته و به اندیشمندان صاحب رأی ارج نهاده و از آنها بهره برداری نماید ؛ چرا که هرگونه اتفاق مبارک برای تحرک جامعه از ذهن آنها تراوش می نماید .)

از طرفی هم نیاز به علم نسبی نگر و نه عقاید شخصی مطلق نگر در پیشبرد سطوح زندگی آدمی و به خصوص در حوزه سیاستهای کلان یک جامعه، آنقدر بدیهی به نظر می آید که فرصت هر گونه بحثی را در این باره از بنده می گیرد .

به امید آنروز ...

+ محمد حسین صادقی
پنجشنبه 21 آبان1388
حکایت

  نازمردی که اندر پی سر نخ عقب ماندگی اش ...


کاردون از فرانسه آورده اند : روزی از روزها ناز مردی بس دلير دل ، پاشنه کفش خويش را در کشيد و پای در راه نهاد تا بل تواند اندرين راه به سرنخ عقب ماندگی اش دست يازد و خويش را از جرگه ايشان جدای کناد و بر محفل پيشرفته گان داخل . پس سوار بر کفشهای پاره اش ، تاخت به سوی آنچه که می خواست .

ليل النهار تاختی و هيچ مانعی وی [را] زين فعل باز نداشت ، نه گرمای ، نه سرمای و [نه] هيچ خلق الناسی از چارپای و از دو پای . گرد دنيا را گشت اندر هشتاد روز ولی چيزی يافت می نشد از برايش .
روزی در خلوت خويش بنشسته [بود] اندر فکر فرو رفته و اينکه اين گنده تلاش را حاصل چه آمد جز هيچ ! اندر نااميدی کله ملق می زدندی که ديدی نخی روی زمين افتاده . آنگاه نخ را گرفت بر يَد خويش و آنرا کشيد و کشيد [تا] شايد بر سر آن رسيدندی و سر نخ عقب ماندگی را بدين سياق يافت کرده باشی . پس از اندی کشيدن بر سر نخ رسيد و در کمال شادمانی بر آن نگه کرد ولی چيزی نديدی در وی !
خواست تا از جای بر خيزد و عزم خانه اش کناد که مشاهده نمودندی ، نخی که اصرار بر کشيدن آن داشتی و آنرا هی کشيدندی ، نخ شلوار زخم ديده اش بودی که اکنون چيزی از وی نمانده بود باقی. پس بدين رأی استنتاج نمود که گر بی شلواری پيشه کند (غايت العلل ) از قافله عقب ماندگان رهايی خواهد يافتی و ديگر زين پس ، پيشرونده خواهد شدندی . چنين کرد و چنان شد که تاريخ بر سرنوشت وی سکوت گزيد .
برگرفته از کتاب : شرح الجوامع فی رفع الموانع ، نوشته : ابن فارسی
+ محمد حسین صادقی
پنجشنبه 21 آبان1388
عکس

 

???

 

+ محمد حسین صادقی
پنجشنبه 21 آبان1388
شعري از برتولت برشت

 به آنان که پس از ما به دنیا می آیند


۱

به راستی در دورانی ظلمانی به سر می برم !

کلامِ بی آلایش ، نشان بلاهت است و

پیشانی بی چین ، نشان بی عاری .

آن که می خندد ، خبر هولناک را

هنوز نشنیده است .

چه دورانی که سخن گفتن از درختان

کم و بیش جنایتی است

زیرا چنین سخن گفتنی

دم فرو بستن بر جنایتهای بی شمار است !

آن که در خیابان آرام راه می رود

آیا برای دوستان نیازمندش

دیگر دست یافتنی نیست ؟

درست است ؛ هنوز هم

هزینه زندگیم را در می آورم

ولی باور کنید ، تنها از سرِ ِ تصادف است

از آنچه می کنم ، هیچ مرا سزاوار نیست

که شکمم را سیر کنم .

به تصادف ایمنم . (اگر بخت به من پشت کند

حسابم پاک است! )

می گویند : بخور و بیاشام ! خوشحال باش که داری !

اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم

هنگامی که آنچه می خورم ، از دست گرسنه ای ربوده ام

و تشنه ای محتاج لیوان آب من است ؟

با این همه می خورم و می آشامم .

کاش فرزانه می بودم .

در کتابهای کهن آمده است که فرزانگی چیست :

خود را از کشمکشهای جهان دور داشتن و

پنج روزه ی عمر را عاری از بیم به سر آوردن

بهره نجستن از خشونت

بدی را با نیکی پاداش دادن

آرزو ها بر نیاوردن و حتی فراموش کردنشان

این است فرزانگی .

اما این همه از من یکی بر نمی آید :

به راستی در دورانی تیره به سر می برم !


2

در زمانه آشوب به شهرها پانهادم

وقتی گرسنگی فرمان می راند .

در زمانه شورش به میان مردم آمدم

و به آنها پیوستم .

چنین گذشت

پنج روزی که بر زمین نصیبم بود .

خوراکم را در میان نبرد ها خوردم .

در میان جانیان خفتم

عشق را خوار می داشتم

و بی حوصله به طبیعت نگاه می کردم .

چنین گذشت پنج روزه ی عمرم

در این جهان .

در زمانه من ، خیابانها به مرداب می رسید .

زبان ، مرا به دژخیمان لو می داد .

توانم ناچیز بود ، اما فقط امید داشتم

که حاکمان _ البته بی من _ مطمئن تر  بر مسند می نشینند .

پنج روزه ی عمرم در این جهان

چنین گذشت .

توانها ناچیز بود و هدف بس دور

و به وضوح در دید

هر چند برای من به ندرت دست یافتنی می نمود .

چنین گذشت

پنج روزه ی عمرم در این جهان .

3

اما شما ، شمایی که سر بر خواهید آورد

از دل خیزابِ سهمگینی که ما را به کام خود کشید

هنگامی که از ناتوانی هایمان سخن گویید

به یاد آورید

روز گار تیره و تاری را که خود از آن

جان به در برده اید !

بدانید  ما بیش از آنکه کفش عوض کنیم

کشور عوض کردیم و از دل نبردهای طبقاتی

گذشتیم

مأیوس از این که جایی ستم ، فرمان می راند و

هیچ شورشی نبود .

در عین حال بر این واقفیم که حتی

نفرت از دون مایگی

چهره را از ریخت می اندازد

و نیز خشم بر بیدادگری

صدا را خشن می کند .

اما افسوس ما که می خواستیم

زمین را آماده مهربانی کنیم

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم .

اما شما که پس از ما می آیید

اگر بدان جا رسیدید که

انسان ، یاور انسان باشد

از ما به بزرگواری یاد کنید !


از کتاب ” علی عبداللهی . برشت ، برشتِ شاعر .تهران : آهنگ دیگر ،1382 .”

+ محمد حسین صادقی